جمعه ۱۳ بهمن ۰۲ | ۱۳:۰۹ ۲۰ بازديد
آدمیزاد از چیزی که نمی بینه و نمی شناسه میترسه .
ترس من هم از جایی شروع شد که چیز هایی از اجنه رو از افراد قابل اعتمادم می شنیدم.
مادربزرگ من در زمان بچگی واسم حکم مادر رو داشت چون مادر من معلم بود و من اکثرا پیش اون بودم
البته تا زمانی که شهرستان تربت جام زندگی می کردیم
مادربزرگم الان دیگه پیش ما نیست و سال پیش بود که با دلتنگی زیاد رفت پیش همسرخدا بیامرزش .
من همیشه از مادر بزرگم تصویری تنهایی داشتم و تنهایی دلیلش این بود که مادر من که کوچیکترین عضو خانوادس زمانی که 7سال داشته پدرش از دنیا رفته و من مسلما ندیدمش ...
تنهایی مادربزرگم ، تنهایی محض نبود چون خاله ی بزرگم ازدواج نکرد و پیش مادرش موند و باهم زندگی کردن تا اونهم احساس تنهایی نکنه .
خونه مادربزرگم در اصل یه زمین 2000متری بود که قبلا که با شوهرش زندگی میکرده یه خونه خیلی قدیمی و کاهگلی در گوشه از اون زمین بزرگ بوده و بقه زمین باغ میوه بوده و پر از درخت ...
خونه به قدری قدیمی بوده که اون زمانی که داشتن خونه رو می ساختن هنوز اسکلت فلزی در خونه ها استفاده نمی شده و واسه اینکه دیوار ها بتونن وزن سقف رو نگه دارن باید خیلی قطور ساخته میشده و قطر دیوار های اون خونه به 90سانت میرسه و سقف خونه گنبدی و کاه گلیه . بعد ها اون زمین بزرگ رو از وسط دو قسمت کردن و تو قسمت خالی زمین یه خونه جدید ساختن و اونجا زندگیشون رو ادامه دادن .و اون قسمت دیگه زمین به همراه اون خونه قدیمیش همونطور رها کردن . هنوز هم مادر من خاطراتی رو تعریف میکنه که مربوط به اون خونه قدیمی هست .
اگر بخوام از قدمت اون خونه بگم باید به این موضوع اشاره کنم که اون موقع لوله کشی آب نبوده و در کنار حوض وسط حیاط یه تلبه دستی برای آب گذاشته بودن و هنوز که هنوزه تمامی اونها هنوز موجوده و الان هم اون تلبه آب و حوض وجود دارن ولی بلا استفاده موندن.
تو بچگی هر موقع میخواستم برای کنجکاوی به اون خونه برم مادر بزرگم مانع میشد و چون خیلی مهربون بود و میزاشت هر کاری دلم بخواد بکنم خیلی ازین کار تعجب میکردم و ازش که می پرسیدم میگفت مامان جان توی اون حیاط پر از چاه هایی هست که الان دورش از داخل ریزش کرده و امکان داره زیر پات خالی بشه و بی افتی توی اون چاه.
البته راست میگفتاااا و اون حیاط پر از چاه هایی بود که از داخل خراب شده بود . بعد ها که اونجا رفتم تا چاه ذو خودم پیدا کردم .
ترس من هم از جایی شروع شد که چیز هایی از اجنه رو از افراد قابل اعتمادم می شنیدم.
مادربزرگ من در زمان بچگی واسم حکم مادر رو داشت چون مادر من معلم بود و من اکثرا پیش اون بودم
البته تا زمانی که شهرستان تربت جام زندگی می کردیم
مادربزرگم الان دیگه پیش ما نیست و سال پیش بود که با دلتنگی زیاد رفت پیش همسرخدا بیامرزش .
من همیشه از مادر بزرگم تصویری تنهایی داشتم و تنهایی دلیلش این بود که مادر من که کوچیکترین عضو خانوادس زمانی که 7سال داشته پدرش از دنیا رفته و من مسلما ندیدمش ...
تنهایی مادربزرگم ، تنهایی محض نبود چون خاله ی بزرگم ازدواج نکرد و پیش مادرش موند و باهم زندگی کردن تا اونهم احساس تنهایی نکنه .
خونه مادربزرگم در اصل یه زمین 2000متری بود که قبلا که با شوهرش زندگی میکرده یه خونه خیلی قدیمی و کاهگلی در گوشه از اون زمین بزرگ بوده و بقه زمین باغ میوه بوده و پر از درخت ...
خونه به قدری قدیمی بوده که اون زمانی که داشتن خونه رو می ساختن هنوز اسکلت فلزی در خونه ها استفاده نمی شده و واسه اینکه دیوار ها بتونن وزن سقف رو نگه دارن باید خیلی قطور ساخته میشده و قطر دیوار های اون خونه به 90سانت میرسه و سقف خونه گنبدی و کاه گلیه . بعد ها اون زمین بزرگ رو از وسط دو قسمت کردن و تو قسمت خالی زمین یه خونه جدید ساختن و اونجا زندگیشون رو ادامه دادن .و اون قسمت دیگه زمین به همراه اون خونه قدیمیش همونطور رها کردن . هنوز هم مادر من خاطراتی رو تعریف میکنه که مربوط به اون خونه قدیمی هست .
اگر بخوام از قدمت اون خونه بگم باید به این موضوع اشاره کنم که اون موقع لوله کشی آب نبوده و در کنار حوض وسط حیاط یه تلبه دستی برای آب گذاشته بودن و هنوز که هنوزه تمامی اونها هنوز موجوده و الان هم اون تلبه آب و حوض وجود دارن ولی بلا استفاده موندن.
تو بچگی هر موقع میخواستم برای کنجکاوی به اون خونه برم مادر بزرگم مانع میشد و چون خیلی مهربون بود و میزاشت هر کاری دلم بخواد بکنم خیلی ازین کار تعجب میکردم و ازش که می پرسیدم میگفت مامان جان توی اون حیاط پر از چاه هایی هست که الان دورش از داخل ریزش کرده و امکان داره زیر پات خالی بشه و بی افتی توی اون چاه.
البته راست میگفتاااا و اون حیاط پر از چاه هایی بود که از داخل خراب شده بود . بعد ها که اونجا رفتم تا چاه ذو خودم پیدا کردم .
- ۰ ۰
- ۰ نظر
دیدن اجنه در بیداری محض قسمت اول